تبليغاتX
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی ...

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از دست رفتن مرد مومن و موذن گرامی و استاد پرتلاش

((آقای حسین صبحدل ))

را به خانواده ی آن مرحوم و کلیه مردم عزیز تسلیت عرض میکنم.

روحشان آرام

اللهم صلی علی محمد و آل محمد

****************************************************************

 

 

ای منتظـــَـر ؛ ای منتظـــِـر ؛ ای مرد ؛ برگرد

" غمخانه "  قلبم را فراقت کرد ؛ برگرد

 

لبریز گردیده دلم از درد ؛ برگرد

ای با " تو " غم از سینه گردد طرد ؛ برگرد

 

همرنگ پائیزم ؛ به رنگ زرد ؛ برگرد

زردم ؛ فسرده ؛ بی فروغ و سرد ؛ برگرد

 

بنگر غمت چه بر سرم آورد ؟!  ؛ برگرد

ای نوبهار منحصر بر فرد ؛ برگرد

 

" مادر " مرا با عشق تو پرورد ؛ برگرد

در کوی عشقت دوره گردم کرد ؛ برگرد

 

" قلبم " جدا از نام تو ناکرد ؛  برگرد

ای وارث حیدر؛  یل شبگرد ؛ برگرد

 

ای از " غم سیلی "  دلت پردرد ؛ برگرد

ای نوحه خوان " چادری پر گرد " ؛ برگرد

 

ای منقلب از ضربه ی نامرد ؛ برگرد

ای منتقم ؛ ای منتقم ؛ برگرد ؛ برگرد ...

 

 او خواهد آمد ..... بي ترديد

کلبه فرهنگی حسین اکبری نودهی

www.nodehaki.blogfa.com

برای مطالعه مطالب خواندنی به آدرس بالا مراجعه بفرمایید

یا مهدی ادرکنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:42  توسط صبحدل جوان  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای یک سفر امشب دعایم کن 

 

که تا کرببلا پر گیرم و بوسم دوباره خاک سرخی را  که بوی سیب سرخ می آید ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:50  توسط صبحدل جوان  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

امام جعفر صادق ع:

 

نعمت خدا در خوشی ها بخشش و تفضل است و در سختی ها پاکیزه شدن 

  از گناه/تحف العقول ۳۶۱

الهی من از درگاه پر مهرت تقاضا میکنم این جهل و غفلت ما را به

 علم و بزرگی      خودت ببخشی             ای مهربانترین مهربانان

*********************************

***************************

***************

*******

*

 طلسم جسم وتن را باید خارج شد. نزدیک حج است برای همین این شعر را انتخاب کردم

 از کلبه ی آقای نودهی امیدوارم با دل و جان بچشید . یا علی:

 

لبیک ؛ هر روز و شب ؛ اللهم لبیک

زیباترین ذکر لب ؛ اللهم لبیک

لبیک ؛ یعنی ترک هرچه خودپرستی است

لبیک ؛ یعنی درک آنچه اوج مستی است

لبیک ؛ یعنی تا خدا پرواز کردن

دست نیاز خود به سویش باز کردن

لبیک؛ یعنی که امیر نفس بودن

پایان خواری اسیر نفس بودن

لبیک ؛ یعنی شرمگینم ؛ شرمسارم

یارب به غیر کوی  تو جائی ندارم

لبیک ؛ یعنی آمدم چون عبد خاشع

در پیشگاه ذات تو ؛ تسلیم و خاضع

لبیک اللهم ؛ یعنی عبد و تسلیم

یک جرعه ای یارب بنوشانم ز ( تسنیم )

در زندگی ؛ من غرق عصیان ؛ کم فروشی

دعوت نمودیم بیا ( تسنیم نوشی)

من غرق در دریای غفلت بودم اما

تو دعوتم کردی ؛ نهادم پا در اینجا

من لایق این لطف و احسانت نبودم

زیرا که در دشت جهالت می غنودم

افتاده مرغ جان من در بند دامت

من آمدم با شرمساری و ندامت

من ریزه خوار سفره ی آل رسولم

در جستجوی قبر مخفی بتولم

زهرای مرضیه ؛ دلم را صیقلی داد

دست مرا با لطف ؛ در دست علی داد

با عشق حیدر می زنم دم هر دمادم

افسرده در حزنش ؛ به شادیهاش شادم

( مولا حسن ) باشد به دو گیتی امیرم

با ذکر( مولا یا حسین ) ؛ نیرو بگیرم

از خم عشق آل طاها مست مستم

بر چارده معصوم دادم هر دو دستم

( مهدی آل فاطمه ) باشد امامم

در دست پر احسان او باشد زمامم

هر بند بندم می سراید ( نام مهدی )

من آمدم بندم خدایا با تو عهدی

هر چند تو در اوج خوبی و بدم من

با اذن و دعوتنامه ی تو آمدم من

دست من و دامان لطف آل یاسین

یارب مرانیم ز کوی دوست ؛ آمین

من آمدم با کوله باری از پلیدی

یارب ز ما بگذر ( شتر دیدی ؛ ندیدی )

نبود مرا از درگه لطفت گریزی

گر آبروئی باشدم آن را مریزی

کردی نصیبم ( جامه ی احرام پوشی )

کن روزی ما لذت ( تسنیم نوشی )

لبیک  ؛ یعنی جز خدا چیزی ندیدن

با خط سرخی روی عصیان ها کشیدن

تنها ؛ مسیر قرب او را برگزیدن

از هرچه غیر اوست ؛ چشم و دل بریدن

از بند دام دیو شهوتها ؛ جهیدن

حلقوم دیو نفس اماره ؛ دریدن

برآستان درگهش ؛ منزل گزیدن

در سینه ؛ تنها ؛ دل ؛ به یاد او تپیدن

بهر وصالش ؛ تیغ غم بر دل خلیدن

سختی راه عشق را با جان ؛ خریدن

روحی دوباره بر دل و بر جان ؛ دمیدن

تا عاقبت بر اوج سرمستی ؛ رسیدن

حج و مدینه ؛ مکه ؛ یعنی خوشه چیدن

با چشم دل دیدن ؛ به گوش دل شنیدن

ای همسفر؛ من آنچه را بینم  تو می بین

آیا حقیقت یا که رویایی است شیرین ؟

ما در دیار دوست می باشیم آیا ؟!

من ؛ چون سپاس لطف تو گویم خدایا ؟

اینجا ؛ دیار عاشقان باشد جماعت

این ؛ سرزمین مکه می باشد جماعت

اینجا ؛ دیار وحی هست و حق پرستی

ای همسفر ؛ آری تو اندر مکه هستی

اینجاست مکه ؛ شهر تا حق پر گشودن

شهر رها از هر چه غیر اوست بودن

اینجاست مکه ؛ شهر عرشی و بهشتی

عمری به دل ؛ شوق وصالش را تو کشتی

اینجاست مکه ؛ شهر با حق عهد بستن

اینجا ؛ دیار همچو اسماعیل گشتن

اینجاست مکه ؛ شهر هاجر وار بود ن

اینجا ؛ دیار غیر حق از دل زدودن

اینجاست مکه ؛ شهر ابراهیم ما ند ن

اینجا ؛ دیار از برت ابلیس راند ن

اینجاست مکه ؛ مکه یعنی درک کردن

با معرفت ؛ این سرزمین را ترک کردن

ای همسفر ؛ در مکه بینی هر چه باید

اما فقط دیدن ؛ تو را هرگز نشاید

گر دیدنت با معرفت ؛ زینت بگیرد

دیگر غباری بر رخ دینت نگیرد

در مکه باید دید نور منجلی را

باید که با چشمان دل  دیدن ؛ ( علی را )

در خانه زادی علی ؛ بس نکته ها هست

یعنی ؛ ( علی ) در مرکز بیت خدا هست

تا کعبه باشد سینه چاک از بهر حیدر

یعنی در حیدر جدا نبود از این در

حجی که نبود در پی حیدر دویدن

حج نیست ؛ باشد مرتعی بهر چریدن 

در طوف کعبه ؛ خانه زادش را ندیدن !!

کی می توان اینگونه بر مقصد رسیدن ؟؟!!

حج ؛ جستجوی قبر زهرا و ندیدن !!

زین درد ؛ دستان خود از حسرت گزیدن

عمری زلیخا گفتن و یوسف شنیدن

هرگز شنیدن نیست ؛ چون یک لحظه دیدن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:39  توسط صبحدل جوان  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

من از دیار حبیبم

بیا ای آشنای صمیمی بیا ای مهربان یار قدیمی

طاق ابروی تو ما را چنان آشفت که سر از پای و پای از سر ندانیم

برای سلامتی آقا امام زمان صلوات

اللهم صلی علی محمد وال محمد 

بیانم اگر قاصر بود ببخشید عزیزان

میان اشک دیده برایت غزل سرودم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:12  توسط صبحدل جوان  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بـا مـن بـی کـس تـنــــهـا شـده ، یــــارا تـو بـمـان


هـمـه رفــتـنــد از ایــن خـانـه ، خـدا را تـو بـمـان


مـن بــی بــرگ خـــزان دیــــده دگـــر رفــتــنـی ام


تـو هــمــه بـار و بـری ،    تــازه بــهــارا تـو بـمـان


داغ و درد اســـت هــمــه نـقـش و نـگـــار دل مـن


بـنـگـر این نـقـش به خون شسته ،   نگارا تو بمان


زیـن بـیـابـان گـذری نـیــسـت ،    سـواران را لـیـک


دل مـن خـوش بـه فـریــبی است ،  غـبـارا تو بمان


هـر دم از حـلـقـه ی عـشــــاق پـریـــشـانـی رفــت


بـه سـر زلـــف بـتــــان ، سـلـسـلـه دارا تـو بـمـان


شـهـریـــارا ،   تـو بـمـان بـر سـر ایـن خـیـل یـتـیـم


پــــدرا ، یــــارا ، انــــدوه گـــــســـارا ،   تـو بـمـان


سایه در پای تو چون موج   چه خوش زار گریست


کـه سـر سـبـز تـو خـوش بـاشـد ، کــنـارا تو بمان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:23  توسط صبحدل جوان  | 

 

 

 

اعیاد رجب  مبارکباد

 

حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:
 


کسى که در زمان غیبت امام زمان (عجّل الله فرجه الشّریف)

 
 
 بر ایمان و ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت پا برجا و ثابت بماند،
 
 
خداوند متعال پاداش و ثواب هزار شهید از شهداى جنگ بدر و حنین
 
 
 
 به او عطا مى فرماید.

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:56  توسط صبحدل جوان  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردی در  راهی به کودکی بر خورد که سخت در بازیست

لحظه ای اندیشید و سر بالا کرد و گفت : الهی مرا از بازی

دنیا برهان و یکسره در دلم حب خود بیانداز

 

((طراوت گلهای دلم را مچین که باغبانی مهربان دارم))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:32  توسط صبحدل جوان  | 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شکر ایزد که میان  من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:7  توسط صبحدل جوان  | 

 

 

به نام خدا

 ابراهیم در کشتی نشسته بود. باد شدیدی آمد و نزدیک

 

بود کشتی غرق شود. ابراهیم نگاه کرد؛ قرآنی را

 

در میان کشتی دید و  گفت:

 

(( پروردگارا ما را غرق می کنی در حالیکه کتاب تو با ماست؟

 

بلا فاصله دریا آرام شد. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 17:38  توسط صبحدل جوان  | 

 

 

مستانه طبیعت از نو میسازد...

 

******************************

آثار خالق

 

در فصل بهار * رابعه به اطاق خود رفته بود وبیرون نمی آمد.

 

خدمتکارش گفت ((خانم جان چرا بیرون نمی آیی تا

 

آثار خلقت را در طبیعت ببینی ؟

 

رابعه گفت :تو چرا به داخل نمی آیی تا خالق این همه زیبایی را

 

ببینی؟

 

مشاهده ی این خالق و راز و نیاز با او 

 

مرا از مطالعه  در طبیعت بی نیاز کرده است .))

 

تذکره الاولیا

***** 

دلت را خانه ما کن،  مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشــا کن،  مــداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای   ای دل کلِيد استجابت را

بيا یک لحظه با ما باش،  پيـــدا کردنش با من

بيفشان قطره ی اشکی، که من هستم خريــدارش

بياور قطره ای اخلاص،  دريا کردنش با من

اگر درها به رويت بستــــه شد، دل بر مکن از ما

در اين خانه دق الباب کن، وا کردنش با من ...

میخواهم مهربانی خدا را فریاد بزنم

فقط آه آه آه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:54  توسط صبحدل جوان  | 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

فصل رویش و جوانه

 

 در راه است

 

اهدنا  الصراط المستقیم...

.

.

.

{{السلام علیک یا ابا صالح المهدی عج}}

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:31  توسط صبحدل جوان  | 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

می آید از راه دوری یک کاروان پر از غم

آکنده از خاطرات خونین " ماه محرم "

 

می آید از راه دوری یک کاروان ؛ فاتحانه

این کاروان پیش دشمن هرگز نبنموده سر  ؛ خم

 

یک کاروان اسیر در اوج عزت بیامد

آزادگانی معزز  در پیش خصم زبون هم

 

یک کاروانی که آید از شام پر غصه ؛ اما

یک کاروانی که چون او هرگز نیابی به عالم

 

این کاروان ؛ یادگار یک باغ آتش گرفته است

" یک اربعین " بر دلش بود ؛ همواره  آه  دمادم

 

" یک اربعین " آه جانسوز از ماتمی خانمانسوز

" یک اربعین " درد هجران با کاروان بود همدم

 

" یک اربعین " ناله و آه      " یک اربعین " آه جانکاه

" یک اربعین " چشم زینب از هجر مولا  پر از نم

 

" یک اربعین " ذکر زینب  با هر نفس " یا حسین " است

" یک اربعین " قتلگه را زینب نماید مجسم

 

" یک اربعین " قلب زینب در هر تپش با " حسین " است

این قلب آتش گرفته همواره باشد مصمم

 

قلب مصمم به عهدی مابین " مولا و زینب "

زینب سفیر حسین است ؛ این نکته باشد مسلم

 

زینب سفیر قیام خونین مولا حسین است

نابودی خصم دون را  زینب  نموده فراهم

 

" یک اربعین " با خروشش غوغا بپا کرده زینب

می نالد و خون بگرید ؛ می گوید او " چون ننالم ؟! "

 

من بی حسینم جماعت ؛ پر شور وشینم جماعت

من گشته ام بی اباالفضل ؛ چون مرغ بشکسته بالم

 

گر من بنالم همه عمر از هجر روی حسینم

جا دارد و نا روا نیست ؛ زیرا که افسرده حالم

 

" یک اربعین " گر چه بودم  دور از حسینم  ولیکن

من آمدم فاتحانه ؛ من سرفرازم ؛  ببالم

  

من آمدم فاتحانه از شام ؛ سویت برادر

من آمدم تا گذاری بر زخمهایم تو  مرهم

 

من آمدم تا بگویم شرمنده ام  ای برادر

زیرا که با این همه غم  بعد از تو من زنده ماندم !! 

 

من زینبم بی حسینم ؛ من زینبم بی اباالفضل

من زینبم ؛ مانده بغضی بنهفته اندر گلویم

 

می آید از راه دوری یک کاروان و صد افسوس

یک کودک دلشکسته گردیده از جمعشان کم

 

این کاروان ؛ بی " رقیه "  تا کربلا  رهسپار است

این کاروان ؛ فاتحانه می آید از شام پر غم ....

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 .................................................... 

التماس دعا

برای مطالعه اشعار و مطالب  کلبه ی فرهنگی از آدرس پایین استفاده بفرمایید . با تشکر

www.nodehaki.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 20:44  توسط صبحدل جوان  | 

 

بنام خدا

 

دهه ی فجر بر همه ایرانیان آزاد اندیش مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:24  توسط صبحدل جوان  | 

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

 اللهم ارزقنی شفاعة الحسین ( ع ) یوم الورود 

حسین جان:

 یعنی میشه امسال محرم دست همه  رو بگیری همه ی آرزو مندانت را

السلام علیک یا سید الشهدا

السلام علیک سالار شهیدان

سلام بر شهدای عالم

سلام بر شهدای کربلا ی غزه

یا حسین ع

 سردر " باب القبله " حرم حسینی

اینجا سر "مولا حسین" از تن جدا شد 

 

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

حسین جان

 

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:8  توسط صبحدل جوان  | 

۰

۰۰

۰۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

(( بابا طاهر))

 

 

خوشا آنانکه الله یارشان بی

 

بحمد قل هوالله کارشان بی

 

خوشا آنانکه دایم در نمازند

 

بهشت جاودان بازارشان بی

 

 

خدایا داد ازین دل داد ازین دل

 

نگشتم  من یک زمان شاد از ین دل

 

چوفردا دادخواهان  داد خواهند

 

برآرم من دوصد فریاد  از این دل

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

۰۰۰۰۰

۰۰

۰

 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

 

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی



بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

 

 تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی



تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

 

 ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی



مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

 

مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که توخوانی

 

 من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

 

   تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی 

 

 ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

۰۰۰۰۰

۰۰

۰

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:0  توسط صبحدل جوان  | 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اوصاف علی به گفتگو ممکن نیست

 

گنجایش بحر در سبو ممکن نیست

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:58  توسط صبحدل جوان  | 

 

به نام خدا

 

(پاسخ به نکیر و منکر)

 

بعد از مرگ رابعه او را خواب دیدند و گفتند:

 

(از نکیر و منکر بگو که شب اول قبر با تو چه  می گفتند ؟ 

 

گفت : چون آن دو جوانمرد پیش من آمدند و پرسیدند

 

 پروردگار تو کیست ؟

 

گفتم باز گردید و به پروردگار بگویید با وجود هزاران هزار 

 

 مخلوق از یاد پیرزنی چون من غافل نماندی .

 

من که از هر دو

 

جهان فقط تو را دارم 

 

چگونه فراموشت کرده باشم که اکنون  کسانی را پیش

 

من می فرستی و می پرسی پروردگار تو کیست ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 16:35  توسط صبحدل جوان  | 

 اسماء الحسنی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تذکره الاولیاء:

ابراهیم شبی جبرئیل را در خواب دید که از آسمان به زمین آمده است

 و کتابی در دست دارد .

 

پرسید:(برای چه کار آمده ای ؟)

 

جبرئیل گفت: (آمده ام تا نام دوستان خدا را بنویسم.)

 

ابراهیم گفت :(نام مرا مینویسی ؟)

 

جبرئیل گفت : نه . تو از آنان نیستی .!

 

ابراهیم گفت :اگر از دوستان خدا نیستم ، دوستار دوستان

 

او که هستم

 

جبرئیل گفت: ( به پاس این سخن ، فرمان رسید که

 

اول از همه نام ابراهیم را بنویس.)

 

محبتت را شکر اگر به لطف و مهربانی ات دلخوش نبودیم

 چه میکردیم؟!!!

 

 

===========================================

یا ابا صالح المهدی

 

کی دو سه تا کوچه تو دور از منی ؟!

در دل من هستی و نور افکنی

شکر که این فاصله کمتر شده

حسرت کسب صله کمتر شده

برکت دیدار تو نائل شدن

شوکت حلال مسائل شدن

توشه ای  از حال خوشی داشتن

با تو به سینه عطشی داشتن

نام تو بردن به لبم هر زمان

زآتش حسرت شدن اندر امان

با  نگهی از تو فراهم شده

پایه ی دینم ز تو محکم شده

جز گنهم گر چه تو نادیده ای

بر من ظلمتکده ٬  تابیده ای

دل ز کفم با نگهی برده ای

مست ٬ مرا با نگهت کرده ای

گر رود از دست همه هستیم

جان دهم ار ٬ می ندهم  مستیم

مهدی زهرا ٬ به تو دل داده ام

مستیم از توست بده باده ام

می  بده  تا مستیم افزون کند

بی تو بدانی که دلم چون کند ؟

در دل من نام تو تا جا گرفت

بوی خوش " مهدی زهرا "  گرفت

دست دلم را تو گرفتی به دست

مستی از این بیشتر آیا که هست ؟!

غرق گنه ار که بدم ٬ مهدیا

مست نگاه تو شدم ٬ مهدیا

هر چه ز فضل تو بگویم ٬ کم است

در بر دریای تو چون شبنم است

 

((ابا صالح بیا دردم دوا کن ))

 

یا فارس الحجاز ادرکنی یا اباصالح المهدی ادرکنی ادرکنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 6:56  توسط صبحدل جوان  | 

 

 

به نام خدا 

مرد ثروتمندی برای ابراهیم هزار دینار آورد و گفت : بگیر .

 

ابراهیم گفت: من از محتاجان چیزی نمیگیرم .

 

 مرد ثروتمند که ناراحت شده بود گفت :

 

من مرد ثروت مندی هستم !

 

 ابراهیم گفت:از ثروتی که داری

 

باز هم بیشتر میخواهی ؟

 

مرد گفت : بله

 

ابراهیم گفت: پس برو که از همه محتاج تری.

 

آیا این خود بیچارگی نیست؟ .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:3  توسط صبحدل جوان  |